۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۹, جمعه

فلانور


درمهماني، در عزيمت به مركز شهر براي رفع احتياجات و بطور كلي  از بودن در وطن احساس غريبي دارم، گويا اين حس از انزواي ابدي ريشه مي گيرد. هميشه خود را در حاشيه ي حال مي بينم و در حالي كه هزارتويي مرا در پناه خود مي گيرد به اطراف مي نگرم. مأمني براي خود دوخته ام كه اگرچه زجرآور است با تسلي خاطر همراه است. "در حاشيه بودن و نگاه به اطراف، تأمل و باز انديشي." به پرسه زني مي مانم كه ملال ابدي به همراه دارد و گويا پرسه زني در مسير هاي هزار تو، تنها انگيزه، دلخوشي و بعد هويت بخش به من هاي درونم است.

۱۳۹۱ اردیبهشت ۴, دوشنبه

مونتاژ ادبي


والتر بنيامين در تومار N، پروژه ي پاساژها، روش كار اين پروژه را اين گونه بيان مي كند: مونتاژ ادبي. لازم نيست چيزي بگويم. صرفا نشان مي دهم. من هيچ نكته ي ارزشمندي را نخواهم ربود و هيچ صورت بندي هوشمندانه اي را تصاحب نخواهم كرد. آشغال ها و پس مانده ها: اين ها را فهرست نخواهم كرد، بلكه اجازه خواهم داد تا آنها به يگانه شيوه ي ممكن، حق مطلب در مورد خويش را ادا كنند: با به كار گرفتن آن ها. 

۱۳۹۱ فروردین ۳, پنجشنبه

تبريك نوروزي به پدر

اختلاف عقيده اي كه باپدرم داشتم، مرا به نوشتن اين متن وا داشت. اين متن شاهكار نيست؛ فرا متني است كه دستي دارد كه سوزگار هستي است و گردن فكر من را بين انگشتانش گرفتار كرده است. گرفتاري كه با رگ، پوست و گوشت من عجين است. اين را نمي نويسم كه آزاد شوم؛ مي نويسم كه گرفتار تر شوم. گرفتاري كه مرا در اتاقواره اي مكعبي اسير كرده است. مكعبي كه ديواره ها، سقف و كف اش، فكر را بين سطوحش لِه مي كند، وا مي كَند وجابجا مي كند. اتاقي كه در و پنجره هايش با نَفَس من بزرگ و كوچك مي شوند. اتاقي كه من است. اين را نمي نويسم كه آزاد شوم؛ مي نويسم كه محدوديت ها و جبر ها را سپاس گويم. بستري را ياد آور شوم كه به من هيچ داد. هيچ ها در اختيارم گذاشت و مرا در فضاي هيچ ها وانمود. مي نويسم كه از زبان قدرداني كنم. از كلماتي كه درد، هستي و واقعيت را ماديّت بخشيد. هستي كه از شبانه روز، روزش را حذف كردم و در اين شبانه سفر كردم و گاه حضر كردم. اين را نمي نويسم كه ناله كنم. نه! به هيچ دليل مي نويسم. هيچ كه مرا حبس مي كند، در زنداني كه ديواره اش از من است و اجازه مي دهد آنرا بشكنم، نابود كنم، بسازم و نابود كنم. زنداني كه در آن، زمان، ضرب آهنگش را به حال تغيير مي دهد وگذشته و حال، نو و كهنه به عنوان نماينده ي تقابل هاي دوتايي ارزش خود را از دست مي دهد و همه چيز حال مي شود. اين را نمي نويسم كه در برابر سنت جبهه گيري كنم! نه اين را مي نويسم كه سال نو را كه خواه ناخواه ما را در برابر گذشته قرار مي دهد! و اين نو زماني كهنه مي شود به آن هايي كه زندگي شان بر اين اساس استوار است، به خصوص پدرم تبريك بگويم!

۱۳۹۰ اسفند ۱۷, چهارشنبه

ورق شرابي من


واژه هايي كه سر بر خواهند آورد چيزهايي از ما مي دانند كه ما از آن ها نمي دانيم. ما يك دم خدمه ي اين ناوگان فراهم آمده از واحدهاي سركش خواهيم شد و ما به اندازه ي يك تندباد، دريا سالار آن. آنگاه دلِ دريا آن را باز خواهد گرفت و ما مي مانيم و تندآب هاي گل آلودمان و سيم هاي خاردار يخ زده مان/ رنه شار/.
اين قطعه را دوست دارم بيانگر شخصيتي تراژيك كه اشتاينرآنرا مملو از نيرو هايي مي داند كه او را در هم مي شكند.اين نيرو ها "ديگري" است كه همه نام مي گيرد و هيچ نام بر خود نمي گيرد. اين نيرو ها و وسوسه ها در كمين اوست؛ او را به سخره مي گيرد و نابود مي كند ولي در انتها، منهدمش مي كند و او را به آرامش درك نشدني مي رسانند.

۱۳۹۰ اسفند ۱۲, جمعه

جنون روز


با دنبال كردن پياده روها، با فروشدن در روشنايي متروها، با عبور از خيابان هايي كه در آن شهر شكوهمندانه مي درخشيد، بي اندازه رنگ پريده، محقر و فرسوده مي شدم و بعد، با سهمي مفرط كه از اين زوال ناشناس به من مي رسيد، نگاه هايي بيش تر از آن سهمي كه با من بود جلب مي كردم كه از من چيزي مبهم و بي شكل مي ساخت، كه به همان اندازه متظاهر و نمايان به نظر مي رسيد "موريس بلانشو".

۱۳۹۰ آذر ۱۵, سه‌شنبه

زمان بي زمان

در همه ي آنچه خوانده ام نويسندگان از جهات مختلف به لحظه ي درنگ توجه داشته اند. لحظه اي كه در آن ضرباهنگ زمان در آن تغيير مي كند. لحظه اي كه گويا نگاه تو دستي هايدگر به فرا دستي تبديل مي شود و روشنايي همه جهان را فرا مي گيرد. لحظه اي كه در آن سكونت شكل مي گيرد. متضاد با آن، لحظه اي كه چيزها ماديت مي يابند. ماديتي كه درنظر لويناس، غلظت ، نخراشيدگي، انبوهي و فلاكتي است كه انسجام و وزن دارد، كنگ و بي معناست، بي رحم و حيوان صفت است و در كل حضوري است منفعل در عين حال افتاده، برهنه و زشت؛ و چيزها در اين ماديت نامر‍ئي، درك ناشدني و وحشت انگيزند. وحشتي كه نوعي از خود به در شدگي است. لحظه اي است كه در آن بيرونيت نابي اتفاق مي افتد كه در نظر بلانشو نوري است سياه كه حاكم ميشود و جهان را بي اثر مي كند و دوبار ه به سرچشمه اش باز مي گردد. آنجاست كه حقيقت جهان بر ملا ميشود مكرر اندر مكرر.....

۱۳۹۰ آذر ۲, چهارشنبه

نيازمندي هاي شهروند

يكي از روزمرگي ها و دلخوشي هايم، خواندن نيازمندي هاي شهري است. روز نامه هايي كه بصورت رايگان در سرتاسر نقاط شهر پخش مي شود. اين نيازمندي ها براي من شعري است كه واقعيت نهاني را در خود جاي داده است. سطوح مختلف جامعه در يك زمان در برابر من در قالب مستطيل هايي در كنارهم مي ايستند.اين واقعيت ها ي خيره به من قصد رهايي از اين چارچوب هاي سخت را دارند.آن ها ناله مي كنند.آن ها شادند.آن ها جدي اند و... .ومن آن ها را آزاد مي كنم. كليد آزاديشان در دست من است. آن ها را دوست دارم.چون بخشهايي هر چند سطحي از جامعه را بدون تعلق بيان مي كنند.