۱۳۹۳ دی ۱۳, شنبه
۱۳۹۳ تیر ۱۶, دوشنبه
۱۳۹۳ فروردین ۱۳, چهارشنبه
۱۳۹۲ بهمن ۲۷, یکشنبه
The avant-garde flaneur's house
۱۳۹۲ فروردین ۱۹, دوشنبه
متن هايي براي هيچ" بكت"
حالا من روح زدهام، كاش بروند، يكي يكي، آخرينشان هم تركم كند، و خالي ام بگذارند. خالي و خاموش. آنهايند كه نام مرا زمزمه ميكنند، كه با من از من حرف ميزنند، از يك من حرف ميزنند، كاش بروند و اين حرفها را با ديگران بزنند، كه آنها هم حرفشان را باور نخواهند كرد، يا كه آنها هم حرفشان را باور خواهند كرد.
۱۳۹۱ دی ۳, یکشنبه
شهر پرسه از محمد خليلي(بيضايي)
شب ميرسد ز راه و من خسته روز را
در گوشه گوشه گوشه ي اين شهر گشته ام
با گام هاي خسته و سرگشته بي هدف
از هر چراغ قرمز و سبزي گذشته ام
در گردش
مداوم ماشين و آدمي
آزرده
از غريبي دلهاي لك زده
افتادهام
به پرسهزنيهاي ناتمام
در شهر
پر فريبِ به خود هم كلك زده
در ازدحام وحشي عصر پيادهرو
دل را به حزن غربت دلگير بستهام
گاهي ميان رهگذران ايستادهام
گاهي به روي نيمكتي هم نشستهام
گاهي به
پيش دكهي پررفتوآمدي
خون
خوردهآم ز خواندن تزويرنامه ها
سيگار
را نهاده به لب بغض كردهام
در فكرِ
راهِ رفته كه دارد ادامه ها
با التماس
دخترك آرزوفروش
گاهي به رغم خواسته فالي خريدهام
"زين آتش نهفته كه در سينهي من است..."
تا آخرش نخوانده و آهي كشيدهام
گاهي
كنار گيشهي خندان سينما
نوميد
از رهايي خلق به صف شده
مبهوت
ماندهام به تماشاي اشتياق
دل كندهام
ز باقي عمر تلف شده
انديشهي سرودن شعري جديد را
گاهي به بوق ممتدي از ياد بردهام
اينجا پلاك بيهدهاي حفظ كردهام
آنجا مسافران وَني را شمردهام
گاهي به
جستجوي كتابي كشيدهام
سر در
كتابخانهي ناياب يابها
با ياد
نامهاي بزرگ گذشتگان
افتادهام
به گريه ميان كتابها
گاهي درون كافهپردود و شاعري
از گرمي مباحثهها گر گرفتهام
در گوشهاي به همهمههاگوش دادهام
از داستان و شعر تنفر گرفتهام
از پشت
شيشههاي دكان غذاخوري
گاهي به
فستفودخوران خيره ماندهام
از
اشتهاي بي حدشان سير گشتهام
بر
اشتهاي اندك خود چيره ماندهام
گاهي گرفتهام ز كنار مسافران
در پيش راه راحت هرگز نديده را
نفرت زده از آن اتوبوسي كه مي برد
با خود وقار مردم در هم تنيده را
گاهي به
نردههاي پلي تكيه دادهام
از دور
كردهام به خيابان نظارهها
يكچند
گشته غرق شتاب پيادهها
يك چند
مانده مات سكون سوارهها
لختي دگر به روي پل از يأس ماندهام
تا بنگرم غروب خزانرنگ شهر را
پررنگتر ز پرتو خورشيد ديدهام
دودي كدر گرفته دل تنگ شهر را
شب ميرسد
ز راه و من خسته روز را
بر دوش
خود كشيده به پايان رساندهام
امروز
را به حال خودش وانهادهام
خود را
به فكر چارهي فردا نشاندهام....
۱۳۹۱ آبان ۲۶, جمعه
ميانه ي آنها
در اين چند سال اخير و اگر بهتر و دقيقتر بگويم، سينوسوار
آرزوي سفر به مكان هاي ديگر را داشته ام، آرزوي سفر به كشورهاي ديگر. اين آرزو
هرزگاهي به سراغم مي آيد و روحم را ميخراشد هر چند دلانگيز. هميشه در اين كلنجار
موقتا به نتيجهاي ميرسم كه زود از خاطرم فراموش ميشود و چه خوب كه فراموش ميشود:
"اگر به جاي ديگر بروم، اگر به مكاني فارغ از زندگي روزمرهي فعلي بروم، روحم
آرام ميگيرد...."
به گذشته كه بر ميگردم، اين كلنجار را همراه خود ميبينم.
همواره با من بوده است. هميشه بهترين لحظات زندگيام در مسير بين دو مكان شكل ميگرفت.
زماني كه از ديار خودي كنده ميشدم هر چند با آن غريب بودم و راهي ديگري ميشدم. زماني كه به ديگري ميرسيدم
بازآزرده خاطر بودم.
به حال كه بر ميگردم اين پديده در سطحي بزرگتر روحم را
آزار ميدهد. آرزوي سفر به مكاني غير از اينجا؛ بسيار تصميم گرفتهام هرچند راسخ
نبوده- واژه اي غريب و بيگانه و تنفرانگيز- كه بروم، رفته ام و پشيمان در ميانه
برگشتم و به چنان لذتي بحراني رسيدهام كه وصف ناپذير است. و حال به حالِ حال خود
كه مينگرم اين پديده، بركوچكترين تصميمات زندگي من تأثير گذاشته است. سفر به مركز
شهر و بازگشت در ميانهِ راه.....
چندي پيش كتابي
ميخواندم كه از اين حالت غيرعادي و شايد عادي بودلر سخن ميگفت. آنگاه كه عزم
حركت به دگرجا ميكرد ولي در ميانه قصد
بازگشت ميكرد. و زماني كه بر ميگشت روحش در تلاطم رفتن به مكاني ديگر بود.
اشتراک در:
پستها (Atom)






